تبليغاتX
www.abadansaz2.blogfa.com

www.abadansaz2.blogfa.com

آموزشگاه و فروشگاه مجازی کسب درآمد مکمل غذایی کامپیوتر دانلود فال شعر و غیره

شمارهچهارمدوهفته‌نامهمجازیدانش و پرورش اندام نیمهدومآبان ماه 1387 منتشرشد

شمارهچهارمدوهفته‌نامهمجازیدانش و پرورش اندام نیمهدومآبان ماه 1387 منتشرشد
باموضوعاتی بسیار کاربردی و متنوع
آنچهکه در این شماره می‌خوانید

سخن سر دبیر
بحث و گفتگوی آزاد
ام . اس
حرکت تمرینی این شماره
15 دقیقه تمرین مختصر و مفید در خانه = تناسب اندام و سلامتی
سوال و جواب مربوط به تمرینات پا
نکات طلایی در پرورش اندام
مکمل‌های غذایی
دوره نمونه استروئید حجم خشک
ماساژ ورزشی و علم ماساژ درمانی
بدنسازی و تناسب اندام بانوان
7 خان بدنسازی برای رشته‌های رزمی
از صفر تا قهرمانی
مژده به خوانندگان دو هفته‌نامه دانش و پرورش اندام

کلمات کلیدی آرژنین – فروش انواع مکمل غذایی – هورمون – استروئید – هورمون رشد – دوپینگ – مقاله ورزشی – ورزش‌های رزمی – فروشگاه – پروتئین – کربوهیدرات – کراتین – بدنسازی – پرورش اندام – پزشکی
اگرشما نیز از کاربران مرورگر محبوب فایرفاکسهستید حتمأ با یکی از مشکلات همیشگی موجودبرخورد داشته اید. بهاین شکل که در هنگام مرور صفحات وب کافیاست اقدام به مشاهده یک فایل با فرمت PDF کنید، در این زمان فایرفاکس سعی میکند فایل PDF رابه کمک Adobe Reader درمحیط خود مرورگر باز کند. نتیجهاین کار ممکن است به علت کم بودن رم و پایینبودن سرعت اینترنت به هنگ کامل مرورگرمنتهی شود. درنتیجه به جای این همه دردسر بهتر است بهجای باز کردن مستقیم فایل ها منتهی به pdf. آنهارا بر روی هارد ذخیره کرد و سپس آنهاجداگانه باز نمود. اینکار به طبع در هر بار وقت گیر است. دراین ترفند قصد داریم روشی را معرفی کنیمکه با بهره گیری از آن میتوانید پس از واردشدن به آدرس یک فایل PDF ،فایرفاکس به شکل اتوماتیک فایل را به جایباز نمودن ، بر روی هارد ذخیره میکند.
بدینمنظور:
Firefox
رااجرا نمایید.
ازمنوی Tools بهOptions مراجعهکنید.
حالابه تب Applications بروید.
اکنوندر لیست موجود بر روی Adobe Acrobat Document کلیککرده و حالت آن را بر روی Save File تنظیمکنید.
برروی دکمه OK کلیکنمایید.

حجمفایل600کیلوبایت
زماندانلود با کمترین سرعت 5 الی 10 دقیقه
فرمت pdf
دانلودشماره چهارم دو هفته‌نامه
در صورت هر گونه مشکل اطلاع دهید تا برطرف شود
دانلود شماره‌های قبلی دو هفته نامه
دانلودنرم افزار pdfخوانبا حجم 1.5 مگابایتو زمان دانلود 10 دقیقهبا کمترین سرعتdownload
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 6:42 توسط علی | 

خاطرات یک مشمول: در به در دنبال دفترچه نظام وظیفه

یک سال و اندی پیش: یک شب وسط وب‌گردی‌هایم به آیین‌نامه معافیت‌های پزشکی رسیدم و متوجه شدم که مطابق بند فلان از ماده بهمان، معاف می‌شوم. تبصره و استثنا و شرایطی هم ندارد که ندارد که ندارد.

۲- روز ۲۶ شهریورماه امسال، آخرین امتحانم در دانشگاه را می‌دهم. دو ماه طول می‌کشد تا دانشگاه معزز و معظم فردوسی مشهد (دامت جراحاته) تصمیم می‌گیرد این نمره من را ثبت کند. بعد از ثبت آخرین نمره هم که باید ۶۰-۵۰ تا امضا بگیری و چه و چه.
حالا از داستان تکراری گیر دادن به مدرک دیپلم و پیش‌دانشگاهی که بگذریم، اداره محترم آموزش کل هم یک هفته طول می‌دهد تا یک نامه خطاب به اداره نظام وظیفه بنویسد که «فلانی در فلان تاریخ فارغ‌التحصیل شد» تا بعداً قاطی بقیه مدارک، تحویل نظام معزز وظیفه بدهی.
(جالبش این‌جاست که قبلاً که دستی بود، می‌گفتند رییس نیست و نامه نرفته و طول می‌کشد و چه و چه. حالا که کامپیوتری شده، بهانه‌شان این است که «خط قطع است.»)

۳- دوستی لطف کرده بود و بخش آخر این ماراتن فارغ‌التحصیلی را به عهده گرفته بود. نامه مربوطه را با پست برایم فرستاد. البته به دلیل پیشتاز بودن پست، رسیدن یک پاکت از مشهد تا تهران، «فقط سه روز» طول کشید. مطمئن نیستم که با پست عادی دو روز طول می‌کشید یا دو ماه دیگر می‌رسید. ولی بدین وسیله از پیشتازی این پستتان سپاس‌گزاری می‌کنم.

۴- وقتی فرآیند فارغ‌التحصیلی و تسویه حساب با دانشگاه (که کاری ندارد) سه ماه طول می‌کشد، گرفتن معافیت پزشکی سال‌ها طول خواهد کشید. دیگر حساب کار دستم آمده بود. همین شد که به محض رسیدن نامه، درنگ را جایز ندانستم و فوری شال و کلاه کردم که بروم دنبال دفترچه. تا باجه پستی امیرآباد فقط ۲۰ دقیقه پیاده راه است.

۵- خیلی خوب. اگر شما هم از آن دسته انسان‌های بی‌خبری هستید که فکر می‌کنید دفترچه نظام وظیفه را باید از پست گرفت، باید به عرضتان برسانم که اشتباه می‌کنید. آن قدیم‌ها بود. الان باید به این مراکز «پلیس+۱۰» مراجعه کنید که دیگران برای گذرنامه و گواهینامه و خلافی و این‌ها به سراغشان می‌روند. البته این را خانم پست با چنان نگاه عاقل اندر سفیهی به من گفت که مگو و نپرس.

۶- خوشبختانه دنیا (و حتی اینترنت فارسی) پیشرفت کرده است و آدرس مراکز پلیس+۱۰ را لازم نیست حدس بزنید. کافی است به یک انسان شریف مجهز به اینترنت زنگ بزنید تا بگردد و یکی دو دقیقه بعد، نشانی نزدیک‌ترین دفتر را به شما بدهد که در مورد من، می‌شد اول گیشا. فقط ۲۰ دقیقه پیاده‌روی لازم است تا به آن‌جا برسم.

۷- «دفترچه نظام وظیفه ما تمام شده است. بروید یک دفتر دیگر؛ هر دفتری.» لازم به گفتن نیست که گوینده جمله فوق، خانم پلیس+۱۰ بود.
دفتر نزدیک بعدی، میدان فاطمی است. چند دقیقه پیاده‌روی تا روبه‌روی دانشگاه تربیت مدرس، یک تاکسی تا تقاطع فاطمی و کارگر و یک ربع پیاده‌روی تا روبه‌روی وزارت کشور، شما و من را به دومین دفتر پلیس+۱۰ نزدیک و یک قدمی دستیابی به دفترچه می‌رساند.

۸- پانصد تومان لطف کنید
می‌خواهم معافیت پزشکی بگیرم. دفترچه‌اش همین است دیگر؟

گفتن همین جمله کافی است که آقای پلیس+۱۰ دفترچه را از توی دست‌هایم در بیاورد و با لحنی سرشار از تأسف بگوید: «دفترچه معافیت پزشکی فرق می‌کند و ما نداریم. فقط باجه پلیس+۱۰ خود نظام وظیفه دارد.» چشم‌هایش را می‌چرخاند و اضافه می‌کند: «میدان سپاه»

۹- پنج دقیقه پیاده‌روی تا آن سوی میدان فاطمی، یک تاکسی تا میدان فلسطین و یکی دیگر تا میدان سپاه، باید شما را به دفتر معهود و دفترچه مقصود برساند.
اما با عرض تأسف، نه تنها کسبه دور میدان سپاه، چیزی از این دفتر نشنیده‌اند، که دژبان معاونت وظیفه عمومی نیروی انتظامی نیز می‌گوید نزدیک‌ترین دفتر پلیس+۱۰ به آن‌جا، میدان امام حسین است!
درست متوجه شدید. «دفتر پلیس+۱۰ میدان سپاه» وجود خارجی ندارد! دوست اینترنت‌مند من هم از آن سوی خط، عدم وجود این دفتر را تأیید می‌کند. تعداد چشمان و محل فک پایین من را هم خودتان حدس بزنید.

۱۰- کمتر از نیم ساعت بعد که به میدان امام حسین می‌رسید، دوست سابقاً مجهز به اینترنت شما دیگر مجهز به اینترنت نیست تا آدرس دقیق دفتر میدان امام حسین را به شما بگوید. در نتیجه، باید دست به دامن یک آبمیوه‌فروش شد تا بگوید: «آن ساختمان شیروانی آن طرف میدان را می‌بینی؟ کنارش، یک خیابان کج هست. توی آن خیابان که بروی، روبه‌روی سینما، دفتر پلیس+۱۰ است»
ضلع جنوب شرقی میدان امام حسین، کنار یک ساختمان قدیمی با سقف شیروانی، یک کوچه تنگ و باریک هست که دو طرفش را میوه‌فروشی و ماهی‌فروشی و این جور مغازه‌ها پر کرده‌اند و بیشتر شبیه یک بازار روز است. یک سینمای تعطیل به نام رنگین‌کمان، اواسط کوچه است و روبه‌رویش دفتر پلیس+۱۰ میدان امام حسین.

۱۱- پانصد تومان لطف کنید.
می‌خواهم معافیت پزشکی بگیرم. همین دفترچه است؟ مسئول دفتر فاطمی به من گفت که دفترچه‌اش فرق می‌کند.
نه! اشتباه کرده. دفترچه همین است.

(مجدداً تعداد چشمان و محل فک پایین من را خودتان حدس بزنید.)
داستان را برای خانم‌های پلیس+۱۰ امام حسین گفتم. سری به تأسف تکان دادند و گفتند: «بقیه بلد نیستند با سیستم کار کنند؛ همه را به این دفتر می‌فرستند.»
پول را دادم؛ دفترچه را گرفتم و بعد از زدن یک دور کوچک در این شهر بزرگ، قصد خانه کردم. دست‌آورد این سفر پنج‌ساعته، یک دفترچه نظام وظیفه بود؛ ۲۵ عدد نان لواش و دو عدد نان شیرمال.

۱۲- تازه مطابق مندرجات این دفترچه، از ابتدای سال ۱۳۸۷، کلیه مشمولان معافیت پزشکی (که به تشخیص شورای پزشکی نظام وظیفه، توانایی گذراندن دوره آموزشی را دارند) باید دوره آموزشی را طی کنند و بعد برایشان معافیت صادر می‌شود. یکی نیست بگوید عزیز من! قسمت سختش که همان آموزشی‌اش است. کسی بتواند آموزشی را بگذراند، بقیه‌اش را هم می‌تواند.

۱۳- البته تازه اول ماجراست. الان که نگاه می‌کنم، می‌بینم باید بروم واکسن بزنم (خبر دارید بیمارستان شریعتی هم می‌شود زد یا نه؟) و پیش یک پزشک هم برای معاینه بروم. (هر دکتری؟ لازم نیست متخصص یا معتمد باشد؟)
راستی، من هنوز یک پلاتین ۱۳ سانتیمتری توی پای چپم هم دارم. می‌شود دو تا بیماری هم نوشت؟

۱۴- یک ضرب‌المثل قدیمی هست که می‌گوید: «عجب ماجرایی داشتی کل‌علی»
این که فقط داستان گرفتن یک فقره دفترچه بود. خدا آخر و عاقبت باقی‌اش را به خیر کند.

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387 ساعت 7:8 توسط علی | 

شایسته حریف بودن !


 

شایسته حریف بودن !

افسر گارد امپراتور دل خوشی از شیوانا نداشت . دلیل اصلی اش هم این بود که شیوانا برخلاف کدخدا و دیگر بزرگان دهکده او را تحویل نمی گرفت و مانند یک فرد عادی با او برخورد می کرد . روزی شیوانا در بازار دهکده مشغول خرید بود که افسر امپراتور سوار بر اسب به او نزدیک شد و با تکبر گفت : من بر این باورم که در علم و معرفت از تو برتر هستم . حاضرم برای این که به بقیه برتری خودم را ثابت کنم همین جا در حضور مردم با تو مناظره کنم بگو حاضری یا نه ؟

شیوانا نگاهی به افسر انداخت و با بی حوصلگی گفت : هر کسی همان است که باور دارد ! نیازی به مناظره نمی بینم ! سپس بی اعتنا به افسر به خرید مشغول شد .

در همین حین یکی از مردمان فقیر دهکده مجاور از بازار می گذشت . افسر امپراتور را سوار براسب با بقیه همراهان دید . چوبی را از روی زمین برداشت و با صدای بلند گفت : آهای افسر امپراتور من شمشیر زنی ماهر هستم اما از بد روزگار به فقر و گدایی افتاده ام . حاضرم با تو در جلوی جمع مبارزه کنم و اگر تو را شکست دادم باید شمشیر خودت را به من بدهی .

افسر امپراتور بلافاصله از اسب پیاده شد و خطاب به جمعیت گفت : ببینید ! من مثل شیوانا مغرور و متکبر نیستم و درخواست مبارزه هر شخصی را می پذیرم .

سپس مقابل مرد فقیر ژست مبارزه گرفت و با شمشیر به او حمله کرد . بعد از چند حمله ساده مرد فقیر شکست خورد و شمشیر چوبی اش شکست . افسر امپراتور با غرور سوار اسبش شد و به شیوانا گفت : آیا پذیرفتی که من با قبول این مبارزه فروتنی و جسارت خودم را به بقیه نشان دادم !؟

شیوانا لبخندی زد و گفت : از فردا این مرد فقیر در کوی و برزن این دیار قصه مبارزه اش را با افسر ویژه گارد امپراتور نقل خواهد کرد . او با این داستان به شهرت می رسد و می تواند ثروتی به دست آورد . اما در مقابل هر کسی که این داستان را بشنود با خود می گوید افسر امپراتور چه قدر دون پایه و حقیر است که با ضعیفان و شمشیر چوبی ها هماوردی می کند .

این داستان اگر به گوش امپراتور برسد اصلا به تو افتخار نخواهد کرد و تو مایه مباهات او نخواهی بود . برنده اصلی این مبارزه آن مرد فقیر بود !

افسر امپراتور ناراحت و غمگین به سرعت بازار را ترک کرد و به محل اقامت خود بازگشت . شیوانا در حالی که هم چنان مشغول خرید بود به شاگردی که کنار دستش ایستاده بود و کمکش می کرد گفت : همیشه دقت کن چه کسی تو را به مبارزه و مناظره دعوت می کند . خیلی ها در زندگی با تو به چالش بر می خیزند و تو را به مبارزه دعوت می کنند نه برای این که برنده شوند بلکه برای این مقابل تو قد علم می کنند و شاخ و شانه می کشند تا با همدوش شدن با تو و شکار اعتبار و شخصیت تو برای خود شخصیت و اعتباری دست و پا کنند . در این مواقع بهترین واکنش بی اعتنایی است . با بی اعتنایی تو در واقع با زبان بی زبانی به آن ها می گویی که از دید تو آنها حتی لیاقت حریف شمرده شدن را هم ندارند و همین بی اعتنایی باعث می شود ارزش وحرمت تو حفظ شود .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 7:2 توسط علی | 

ان .ال . پیabadansaz2


 

ان .ال . پیabadansaz2

ارکان و پایه های اساسی ان . ال . پی کدام است ؟

خاطره ها و تصویرهای ذهنی چه نقشی در زندگی ما دارند ؟

چگونه می توان با تغییر این تصویرها باورها و رفتارها را تغییر داد ؟

در شماره های پیشین تاریخچه مختصری از اوضاع فکری حاکم بر دنیای روان شناسی دهه های 1960 و اوایل 1970 در آمریکا را به زبان ساده شرح دادیم و به کسانی که در پیدایش و رشد ان . ال . پی نقش داشتند خصوصا میلتون اریکسون ویرجینیا ساتیر فریتس پرلز ریچارد بندلر و جان گریندر اشاره کردیم . اکنون زمان آن رسیده است که بدانیم کشف یا کشفهای ان . ال . پی چیست و چرا این همه مورد توجه اهل فن واقع شده است . به کسانی که می خواهند از این پس خواننده این رشته از مطالب باشند توصیه می شود ابتدا به مطالعه تاریخچه این دانش در شماره های گذشته بپردازند .

ای برادر تو همان اندیشه ای

فلاسفه و اهل کلام درباره این که ما انسان ها چه ؟ یا که ؟ هستیم بحثهای فراوان کرده اند که در جای خود بسیار ارزشمند است و هر چند که ما نمی خواهیم وارد آن مباحث شویم اما برای درک مقدماتی ان . ال . پی لازم است به زبان ساده به تفاوتهای انسانی توجه کنیم . مثلا کسی که در رشته ادبیات تحصیل کرده با کسی که متخصص فیزیک است چه فرقی دارد ؟ واضح است که نفر اولی در کلاسهایی شرکت کرده است که استادان وی درباره متنهای ادبی دستور زبان شعر و تاریخ ادبیات و مانند اینها سخن گفته اند . یا مثلا کتابهایی را درباره شعر عروض قافیه معانی بیان و نظایر این زمینه ها خوانده است . امروزه اگر از چنین شخصی بپرسیم : خیام کیست ؟ فورا نکاتی در زمینه زندگی نامه خیام رباعیهای او این که اصلا رباعی چیست و بسیاری از نکات مرتبط را به خاطر می آورد . مثلا به یاد می آورد که فلان استاد در کلاس درس درباره مقام ادبی یا علمی خیام سخنانی گفته است . یا این که در فلان کتاب شعرهایی از خیام را مطالعه کرده است .

همین طور اگر از فرد فیزیک دان بپرسید : انرژی چیست ؟ بی درنگ مطالبی را در زمینه نور حرارت الکتریسیته و یا حرکت به یاد می آورد . ممکن است انبوهی از فرمولهای ریاضی و فیزیک به یادش بیاید که زمانی از استادی شنیده و یا در کتابی خوانده بوده است .

این موضوع منحصر به مباحث تخصصی نیست بلکه شامل همه تجارب زندگی و دانسته های ما می شود . به عبارت دیگر تفاوت انسانها در نوع تصویرهای ذهنی آنهاست . آنچه پدر و مادر دوستان معلمان و استادان به ما آموخته اند و یا به وسیله کتاب یا انواع رسانه ها آموخته ایم و یا خود تجربه کرده ایم همه به صورت تصویرهایی در ذهن ما انباشته و بایگانی شده اند و هر وقت که لازم باشد این تصویرها را به سطح آگاه می آوریم . این شعر مولانا هم بازگو کننده همین مطلب است :

ای برادر تو همان اندیشه ای

 مابقی تو استخوان و ریشه ای

گر بود اندیشه ات گل گلشنی

                   وربود خاری تو هیمه گلخنی

یک کشف اساسی

اما ان . ال . پی در این زمینه یک کشف بزرگ کرد که پایه و مایه بسیاری از پیشرفتهای بعدی شد . ان . ال . پی روشن کرد که این تصویرهای ذهنی اگر مثلا زنگی باشند تاثیرشان با تصویرهای سیاه و سفید یکی نیست . معمولا تصویرهای رنگی پر نور بزرگ نزدیک سه بعدی و متحرک تاثیر بیشتری بر ما می گذارند تا تصویرهای سیاه و سفید کم نور کوچک دور تخت و مانند اینها . خصلتهایی نظیر روشنی رنگ فاصله اندازه و امثال اینها را کیفیتهای فرعی می نامیم . ضمنا همه این کیفیتها با چشم ما درک می شوند و به نوعی با نور ارتباط دارند آن چه که با چشم احساس شود و از جنس نور باشد دارای کیفیت دیداری ( بصری ) است .

در واقع هر یک از حواس ما یکی از کیفییهای اصلی را درک می کند . به عنوان مثال گوش کیفیت شنیداری را درک می کند که از جنس صداست . صدا نیز دارای کیفیتهای فرعی گوناگونی نظیر شدت ، ارتفاع ، طنین ضرباهنگ ، کشش و مانند اینهاست . درباره کیفیتهای اصلی و فرعی لزومی ندارد که بیش از این سخن بگوییم زیرا این موضوع قبلا با تفصیل بیشتر در کتابهای به سوی کامیابی توضیح داده شده است .

جنبه های کاربردی

آنچه موجب اهمیت ان . ال . پی شده است . پشتوانه نیرومند نظری و جنبه آکادمیک آن نیست بلکه جنبه کاربردی آن است . همین که تاثیر کیفیتهای فرعی معلوم شد بی درنگ سعی کردند آن را در عمل به کار بگیرند . به عنوان مثال شخص چاقی را در نظر بگیرید که به خوراکی خاصی علاقه مند است . اما خوردن آن خوراکی بیشتر باعث چاقی او می شود . او با این که این موضوع را به خوبی می داند اما نمی تواند از خوردن آن خودداری کند . دیدن آن خوراکی را ببیند بی اختیار مقدار قابل توجهی از آن را می خورد . اگر هم در دسترسش نباشد می رود و آن را می خرد و مصرف می کند . با چنین شخصی چه باید کرد ؟

امروزه راه های شایسته ای برای مقابله با این نوع وسوسه ها یافت شده است که این مختصر گنجایش بحث در آن باره را ندارد . لذا به ذکر یک شیوه ساده و غالبا موثر اکتفا می شود .

ابتدا درمانگر سعی می کند با رفتار خود به سرعت اعتماد مراجعه کننده را جلب و رابطه صمیمانه ای با او برقرار کند . سپس حالت خلسه بسیار سبکی در او ایجاد می کند . آن گاه از او می خواهد که چشمها را بسته و آن خوراکی خاص را در نظر مجسم کند . بعد با او به گفت و گو می پردازد . تا در کیفیتهای تصویر ذهنی او تغییر ایجاد کند . الگوی تقریبی گفته های درمانگر معمولا چنین است :

آیا تصویر آن خوراکی را می بینید ؟ در کدام سمت میدان دیدتان است ؟ آن را به تدریج به وسط بیاورید و سپس به سمت دیگر انتقال دهید . چه احساسی دارید ؟ آیا علاقه تان بیشتر شد یا کمتر ؟ تصویر با شما چقدر فاصله دارد ؟ آن را در فاصله دورتری مجسم کنید . اکنون چه احساسی دارید ؟ آیا آن خوراکی خاص را کاملا روشن می بینید ؟ اگر نور محیط کمتر شود چه احساسی پیدا می کنید ؟ آیا تصویر را رنگی می بینید ؟ اگر کم کم سیاه و سفید شود چه می شود ؟

درمانگر به همین ترتیب ادامه می دهد و پای سه بعدی یا دو بعدی بودن متحرک بودن یا ثابت بودن و سایر کیفیتهای فرعی را به میان می کشد. سرانجام حالتی پدید می آید که مراجعه کننده کمترین میزان علاقه مندی را نسبت به آن خوراکی نشان می دهد .

در پایان سعی می شود با طرح چند سوال عادی و یا یک آزمون ساده مربوط به حرکت کره چشم شخص را به حال عادی برگردانند . آن گاه درمانگر می پرسد که آیا هنوز هم آن شخص به آن خوراکی خاص علاقه مند است یا نه . چنان چه علاقه باقی باشد درمانگر کار را تکرار و یا از شگرد دیگری استفاده می کند .

از تغییر کیفیتهای فرعی در کم رنگ کردن خاطره های تلخ و ترسهای واهی به سرعت استفاده شد و نتایج عالی به دست آمد . شگردهای عالی ریچارد بندلر طی چند دهه توسط خودش یا شاگردانش بارها مورد تجدید نظر قرار گرفت و عیبهای آنها رفع شد .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 7:1 توسط علی | 

زورش به خر نمی رسد پالان را می کوبد !abadansaz2


 

زورش به خر نمی رسد پالان را می کوبد !abadansaz2

مردی سوار بر خر از راهی می گذشت خرگوشی از جلو او رد شد . خر با دیدن خرگوش رم کرد و پالان او کج شد . همین مساله باعث شد که مرد به زمین بیفتد . مرد که از این حادثه حسابی عصبانی شده بود شروع کرد به کوبیدن پالان خر ! رهگذری از آن جا می گذشت با دیدن مرد گفت : چرا پالان را می کوبی ؟

مرد گفت : خر از خرگوش ترسید پالان را وارونه کرد و من به زمین افتادم حالا که نمی توانم خر را تنبیه کنم ، پس پالان او را می کوبم !

این ضرب المثل درباره کسانی به کار می رود که از زورمندی ،آسیب دیده اند و چون قدرت مقابله کردن با او را ندارند عصبانیت خود را بر سر مظلوم خالی می کنند .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 7:0 توسط علی | 

مطالب قدیمی‌تر