تبليغاتX
www.abadansaz2.blogfa.com

www.abadansaz2.blogfa.com

آموزشگاه و فروشگاه مجازی کسب درآمد مکمل غذایی کامپیوتر دانلود فال شعر و غیره

آغاسیabadansaz2

آغاسیabadansaz2

با همه‌ی لحن خوش‌آوائیم
در به‌در کوچه‌ی تنهایی‌ام


ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه‌ی تو از همه پرشورتر


کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی


کاش که همسایه‌ی ما می‌شدی
مایه‌ی آسایه‌ی ما می‌شدی


هر که به دیدار تو نائل شود
یک‌شبه حلّال مسائل شود


دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه‌ی ما را عطشی دست داد


نام تو بردم، لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت


نام تو آرامه‌ی جان من است
نامه‌ی تو خطّ امان من است


ای نگهت خواستگه آفتاب
بر من ظلمت‌زده یک شب بتاب

 


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 6:24 توسط علی | 

اشعار مریم حیدرزادهabadansaz2


اشعار مریم حیدرزادهabadansaz2

تا قیامت من میگم بهم نگاه کن تو میگی که جون فدا کن  من میگم چشمات قشنگه تو میگی دنیا دو رنگه من میگم دلم اسیره  تو میگی که خیلی دیره من میگم چشمات و وکن تو میگی من و رها کن من میگم قلبم رو نشکن تو میگی من می شکنم من ؟من میگم دلم رو بردیتو میگی به من سپردی ؟ من میگم دلم شکسته است تو میگی خوب میشه خسته است من میگم بمون همیشه تو میگی ببین نمی شه من میگم تنهام می ذاریتو میگی طاقت نداریمن میگم تنهایی سخته تو میگی این دست بخته من میگم خدا به همرات تو میگی چه تلخه حرفات من میگم  که تا قیامت برو زیبا به سلامت من میگم خدا به همرات تو میگی چه تلخه حرفات من میگم که تا قیامت برو زیبا به سلامت



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387 ساعت 6:23 توسط علی | 

از مهدی اخوان ثالثabadansaz2


از مهدی اخوان ثالثabadansaz2


بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افشانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیقی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نمیش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پکوبان بسان دختر کولی
و کنون می زند با ساغر مک نیس یا نیما
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خک افتند
بهل کاین آسمان پک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی نور
کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
کسی اینجاست ؟
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عمر با سوط بی رحم خشایرشا
زند دویانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم


+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387 ساعت 7:4 توسط علی | 

فريدون مشيري



فريدون مشيري



نيمه شب بود و غمي تازه نفس

 

ره خوابم زدو ماندم بيدار

 

ريخت از پرتو لرزنده ي شمع

 

سايه ي دسته گلي بر ديوار.

 

همه گل بود ،ولي روح نداشت

 

سايه اي مضطرب و لرزان بود

 

چهره اي سرد و غم انگيز و سياه

 

گوييا مرده ي سرگران بود!

 

شمع ،خاموش شد از تندي باد.

 

اثر از سايه به ديوار نماند!

 

کس نپرسيد کجا رفت، که بود،

 

که دمي چند درين جا گذراند!

 

اين منم خسته درين کلبه ي تنگ

 

جسم درمانده ام از روح کجاست

 

من اگر سايه ي خويشم، يا رب،

 

روح آواره ي من کيست، کجاست؟

 

 

           ( فريدون مشيري)


+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 ساعت 5:34 توسط علی | 

شعر

شعر

به نسیمی همه ی راه بهم می ریزد

                                  کی دل تنگ توراآه بهم می ریزد

سنگ دربرکه می اندازم ومی پندارم

                                  باهمین سنگ زدن ماه بهم می ریزد

عشق برشانه هم چیدن چندین سنگ است

                                  گاه می ماندوناگاه بهم می ریزد

آنچه راعقل به یک عمربدست آورده است

                                  دل به یک لحظه کوتاه بهم می ریزد

آه یک روزهمین آه تورامی گیرد

                                  گاه یک کوه به یک کاه بهم می ریزد

             ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چشمان توجزدرپی زیبایی نیست

                                        آیینه اینقدرتماشایی نیست

حاصل خیره درآیینه شدن هاآیا

                                       دوبرابرشدن لذت تنهایی نیست

بی سبب تالب دریامکشان قایق را

                                       قایقت رابشکن روح تودریایی نیست

آه درآیینه تنهاکدرت خواهدکرد

                                      آه دیگردمت ای دوست مسیحایی نیست

آنکه یک عمربه شوق تودراین کوچه نشست

                                      حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

خواستم باغم عشقش بنویسم شعری

                                      گفت:هرخواستنی عین توانایی نیست

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387 ساعت 6:54 توسط علی | 

مطالب قدیمی‌تر