تبليغاتX
www.abadansaz2.blogfa.com

www.abadansaz2.blogfa.com

آموزشگاه و فروشگاه مجازی کسب درآمد مکمل غذایی کامپیوتر دانلود فال شعر و غیره

شایسته حریف بودن !


 

شایسته حریف بودن !

افسر گارد امپراتور دل خوشی از شیوانا نداشت . دلیل اصلی اش هم این بود که شیوانا برخلاف کدخدا و دیگر بزرگان دهکده او را تحویل نمی گرفت و مانند یک فرد عادی با او برخورد می کرد . روزی شیوانا در بازار دهکده مشغول خرید بود که افسر امپراتور سوار بر اسب به او نزدیک شد و با تکبر گفت : من بر این باورم که در علم و معرفت از تو برتر هستم . حاضرم برای این که به بقیه برتری خودم را ثابت کنم همین جا در حضور مردم با تو مناظره کنم بگو حاضری یا نه ؟

شیوانا نگاهی به افسر انداخت و با بی حوصلگی گفت : هر کسی همان است که باور دارد ! نیازی به مناظره نمی بینم ! سپس بی اعتنا به افسر به خرید مشغول شد .

در همین حین یکی از مردمان فقیر دهکده مجاور از بازار می گذشت . افسر امپراتور را سوار براسب با بقیه همراهان دید . چوبی را از روی زمین برداشت و با صدای بلند گفت : آهای افسر امپراتور من شمشیر زنی ماهر هستم اما از بد روزگار به فقر و گدایی افتاده ام . حاضرم با تو در جلوی جمع مبارزه کنم و اگر تو را شکست دادم باید شمشیر خودت را به من بدهی .

افسر امپراتور بلافاصله از اسب پیاده شد و خطاب به جمعیت گفت : ببینید ! من مثل شیوانا مغرور و متکبر نیستم و درخواست مبارزه هر شخصی را می پذیرم .

سپس مقابل مرد فقیر ژست مبارزه گرفت و با شمشیر به او حمله کرد . بعد از چند حمله ساده مرد فقیر شکست خورد و شمشیر چوبی اش شکست . افسر امپراتور با غرور سوار اسبش شد و به شیوانا گفت : آیا پذیرفتی که من با قبول این مبارزه فروتنی و جسارت خودم را به بقیه نشان دادم !؟

شیوانا لبخندی زد و گفت : از فردا این مرد فقیر در کوی و برزن این دیار قصه مبارزه اش را با افسر ویژه گارد امپراتور نقل خواهد کرد . او با این داستان به شهرت می رسد و می تواند ثروتی به دست آورد . اما در مقابل هر کسی که این داستان را بشنود با خود می گوید افسر امپراتور چه قدر دون پایه و حقیر است که با ضعیفان و شمشیر چوبی ها هماوردی می کند .

این داستان اگر به گوش امپراتور برسد اصلا به تو افتخار نخواهد کرد و تو مایه مباهات او نخواهی بود . برنده اصلی این مبارزه آن مرد فقیر بود !

افسر امپراتور ناراحت و غمگین به سرعت بازار را ترک کرد و به محل اقامت خود بازگشت . شیوانا در حالی که هم چنان مشغول خرید بود به شاگردی که کنار دستش ایستاده بود و کمکش می کرد گفت : همیشه دقت کن چه کسی تو را به مبارزه و مناظره دعوت می کند . خیلی ها در زندگی با تو به چالش بر می خیزند و تو را به مبارزه دعوت می کنند نه برای این که برنده شوند بلکه برای این مقابل تو قد علم می کنند و شاخ و شانه می کشند تا با همدوش شدن با تو و شکار اعتبار و شخصیت تو برای خود شخصیت و اعتباری دست و پا کنند . در این مواقع بهترین واکنش بی اعتنایی است . با بی اعتنایی تو در واقع با زبان بی زبانی به آن ها می گویی که از دید تو آنها حتی لیاقت حریف شمرده شدن را هم ندارند و همین بی اعتنایی باعث می شود ارزش وحرمت تو حفظ شود .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 7:2 توسط علی | 

زورش به خر نمی رسد پالان را می کوبد !abadansaz2


 

زورش به خر نمی رسد پالان را می کوبد !abadansaz2

مردی سوار بر خر از راهی می گذشت خرگوشی از جلو او رد شد . خر با دیدن خرگوش رم کرد و پالان او کج شد . همین مساله باعث شد که مرد به زمین بیفتد . مرد که از این حادثه حسابی عصبانی شده بود شروع کرد به کوبیدن پالان خر ! رهگذری از آن جا می گذشت با دیدن مرد گفت : چرا پالان را می کوبی ؟

مرد گفت : خر از خرگوش ترسید پالان را وارونه کرد و من به زمین افتادم حالا که نمی توانم خر را تنبیه کنم ، پس پالان او را می کوبم !

این ضرب المثل درباره کسانی به کار می رود که از زورمندی ،آسیب دیده اند و چون قدرت مقابله کردن با او را ندارند عصبانیت خود را بر سر مظلوم خالی می کنند .


+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387 ساعت 7:0 توسط علی | 

بهشت و جهنم



بهشت و جهنم
روزی یک مرد روحانیبا خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشتو جهنم چه شکلی هستند؟"، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکیاز آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگوجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آبافتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حالبودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلندداشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتیمی توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنهاغمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورشروی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.




+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 9:31 توسط علی | 

شیوه کار اهل معنویت - abadansaz2

شیوه کار اهل معنویت - abadansaz2

بهلول در جمع شاگردان نشسته بود . صحبت از مرد نجاری به میان آمد که صندلی و نیمکت و وسایل چوبی مي‌ساخت و می‌فروخت . یکی از شاگردان گفت : این مرد نجار بسیار مادی و پول پرست است . او عاشق سکه‌های طلاست و هر روز برای به دست آوردن سکه‌های بیشتر خودش و کارگران کارگاه نجاری‌اش را تحت فشار قرار می‌دهد و خیلی به شاخته‌های کارگاهش حساس است .

بهلول با تعجب پرسید : تو از کجا فهمیدی که او فردی مال دوست و پول پرست است ؟

آن شاگرد پاسخ داد : خیلی ساده است ! او وقتی می‌خواهد صندلی بسازد اول قیمت را با خریدار کاملاً مشخص و معین می‌کند و دقیقاً روی کاغذ مشخصات صندلی مورد نظر خریدار را ثبت می‌کند و به امضای خود و خریدار می‌رساند . سپس با بهترین چوب در دسترس و با دقت و حساسیت کامل بهترین صندلی را با ظرافت تمام می‌سازد و بعد از این که به تأیید خریدار رساند و از او امضای تمام شدن کار را می‌گیرد و همان پولی را که توافق شده بود بدون کوچک‌ترین تخفیف می‌گیرد جالب این است که هر دفعه یک کار بیشتر قبول نمی‌کند . بد نیست بدانید که به خاطر همین ظرافت‌ کاری‌هایش هم شهره دیار است و همه به او سفارش کار می‌دهند و بقیه نجاری‌ها معمولاً کارهایی را که او قبول نمی‌کند می‌پذیرند .

بهلول در حالی که نمی‌توانست حیرت خود را پنهان کند پرسید : و چون او اول کار دستمزدش را دقیقاً مشخص می‌کند و آخر کار بعد از تحویل محصول دست مزدش را تمام و کمال دریافت می‌کند شما به او می‌گویید پول دوست و دنیا طلب !؟ چه قدر عجیب قضاوت می‌کنید !

شاگرد پرسید : پس او چه موقع می‌توانست دنیا طلب باشد ؟

بهلول پاسخ داد خیلی ساده ! اگر روی قیمت در ابتدای کار صریح و روشن توافق نمی‌کرد و یک عدد کلی می‌گفت تا بتواند بعدا هزینه‌هایی به کار بیفزاید و مبلغی اضافه‌تر از خریدار بگیرد . اگر مشخصات مورد نظر خریدار را از او نمی‌خواست و هر چه دم دستش بود به اسم سفارش اختصاصی به زور به او مي‌قبولاند اگر روی کار هیچ دقت و ظرافت و حساسیتی به خرج نمی‌داد و چند تا کار را هم زمان می‌پذیرفت و خودش بر کارها نظارتی نداشت و کارها را به شاگردان تازه ار می‌سپرد . اگر روی جنس و کیفیت محصول وسواس نداشت و ملاک عملش قیمت ارزان بود آن وقت می‌توانستی به او پول دوست و دنیا طلب بگویی این‌ها که تو گفتی نشانه‌های یک آدم درستکار است که با صداقت و راستکاری درآمدزایی می‌کند فقط یک انسان عارف مسلک و اهل معنویت مي‌تواند این گونه کار و تلاش کند . نشانه‌هایت باآن‌چه گفتی مطابقت ندارد .

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 6:4 توسط علی | 

پرسپکتیوی متفاوت


پرسپکتیوی متفاوت

یک کودک با آن‌چه از آن منع می‌شود شکوفا نمی‌شود . اما از طریق آن چه دقیقاً انجام می‌دهد ترقی می‌کند . وقتی دخترم ادرینه دوازده ساله بود به کلاس عکاسی می‌رفت . او به من گفت عکاسان واقعی از فیلم سیاه و سفید استفاده می‌کنند . من موافق بودم . فیلم را خریدیم و او تصمیم گرفت عکس‌هایی از گنبد مقدس لوئیس گیت وی بگیرد .

هوا ابری بود . من پیشنهاد کردم منتظر خورشید بمانیم اما او معتقد بود که نور کافی برای عکاسی وجود دارد زمانی که به گنبد رسیدیم آدرینه روی یکی از ستون‌های سه گوش تیز و بلند رفت بدنش را از پشت کاملاً در مقابل آن خم کرد دست هایش را بالای سر کشید و دوربینش را مستقیماً روی حاشیه گنبد تنظیم کرد .

با لحنی مادرانه گفتم : عزیزم لازمه که عقب بیایی و از گنبد به طور کامل عکس بگیری اگه تو نتونی سوژه رو به طور کامل ببینی عکسی که گرفتی مفهوم و احساس واقعی رو نشون نمی‌ده . او توجهی به من نکرد و به طرف ستون دیگر حرکت کردو حالتش را تکرار کرد . دوباره سعی کردم بهترین شیوه عکس گرفتن را به او بگویم . از او خواستم یک عکس خوب بگیرد اما او به طور واضح به توصیه عاقلانه و حاصل سال‌ها تجربه عکاسی من در جشن‌ تولدها ، تعطیلات و... توجهی نداشت .

او گفت : نه ، می‌خواهم با این شیوه عکاسی کنم .

با خودم فکر کردم اشکالی ندارد کمی از پول مان برای فیلم و ظهور آن هدر مي‌رود اما او درسش را می‌آموزد .

و نتیجه این که من درسی آموختم . سال‌ها بعد آدرینه در یک بورسیه تحصیلی از انستیتو هنر سانفرانسیسکو پذیرفته شد و وارد مرکز عکاسی انسل آدامز شد و نمایشگاهی در موزه هنر مدرن سانفرانسیسکو برپا کرد . مردم عکس‌های او را می‌خریدند زیرا او رویایی بی نظیر و یگانه داشت . رویایی که او را در دوازده سالگی ترغیب کرد از گنبد گیت وی از زاویه‌ای عکس بگیرد که به ذهن نمی‌رسید .

شیوه دختر من برای تهیه آن عکس به من آموخت که اکثراً راه حل‌هایی که ما نیاز داریم درست پیش روی ماست فقط اگر اراده کنیم که یک موقعیت با یک پرسپکتیو جدید و متفاوت بنگریم من از آدرینه متشکرم که گنبد را با نگاه من و از چشمان من ندید . آن عکس توسط کلکسیونرها خریداری شد و تا کنون در چند گالری آویخته شده است .


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 ساعت 6:52 توسط علی | 

مطالب قدیمی‌تر